mohsen zeraatpisheh

بی خوابی به سر درخت زده بود

جوهر دلتنگی می نگاشت

با ته مانده ای از بو دن ها

داغی شبی را گستاخ...

ماه روی دوش بام است

و حیاط جاییست پشت لحظه ها...

آهنگ تجسم رویای یک شب پره

تا تقدس قلب سبز یک گیاه

نقش می بست

و تنها ستاره عمر من

گم در آسمان....

با هر شرایطی

به اعماق ملاقات می روم

و خواب رمیده از چشمم را

قرض می دهم

به سر درگمی عطر بازیگوش شب بوها

در نمایشی تاریک...

پنجره ها از بی حوصلگی

خمیازه ای بی قواره را

آغاز می کنند..........