Reza Zegar
Denizli
درون معبد هستی ... دلم میخواست دنیا رنگ دگر بود خدا با بنده هایش مهربانتر بود از این بیچاره مردم یاد میفرمود دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه میکردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند خدا زین تلخ کامی های بی هنگام بس میکرد نمیگویم پرستوی زمان را در قفس میکرد نمیگویم به هر کس بخت و عمر جاودان میداد نمیگویم به هر کس عیش و نوش رایگان میداد همین ده روز هستی را امان میداد دلش را ناله سخت سیه روزان تکان میداد دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود دلم می خواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمیکردند کمر بر قتل یکدیگر نمیبستند مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی جستند از این خون ریختن ها و فتنه ها پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام،کمتر چنگ و دندان تیز میکردند مگو این آرزو خام است مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است اگر این کهکشان از هم نمی پاشد وگر این اسمان در هم نمی ریزد بیا تا ما : فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم