Sahar Karimy
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه میکردند... و در اندوه صدای جان کندنی که من در آیینه تنها ماندم او با چراغ هایش آمد به کوچه بن بست ما! تولدی دیگر... او مثل نور سخی بود...
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود و در تمام شهر قلب چراغ های مرا تکه تکه میکردند... و در اندوه صدای جان کندنی که من در آیینه تنها ماندم او با چراغ هایش آمد به کوچه بن بست ما! تولدی دیگر... او مثل نور سخی بود...